پی سی آی دانلود | نرم افزار, بازی, اندروید, ,آموزش, کامپیوتر » دانلود کتاب رمان گاه و بی گاه نوشته NAVA22

Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
807
حجم : 1.2 مگابایت
26 اکتبر 2014

خلاصه داستان :

تیک… تیک… تیک…
_بگو سیب….
_سیب
_آهان… تکون نخور… یک… دو… سه…
تیک… تیک… تیک…

قسمتی از متن رمان :

نزدیک ظهر بود و هوا گرم. از سر تا پایم عرق می ریخت و از تاکسی هم خبری نبود و او ده دقیقه ای می شد که منتظر ایستاده بود و خوب من تصمیم گرفتم سوار شوم!
با باز کردن در موجی از هوای خنک داخل ماشین به صورتم خورد که باعث شد بدون تردید روی صندلی بنشینم. داشتم قاب را جلوی پایم تنظیم می کردم که صدایش را شنیدم: سلام.
راست نشستم و دیدم که دستش را به طرفم دراز کرده. دستم را در دستش گذاشتم و جواب دادم: سلام.
دستم را محکم فشرد، محکم ولی دوستانه. فشار انگشتانش مشمئز کننده نبود، می فهمید که چه می گویم؟! داشت نگاهم می کرد، نگاهش هم دوستانه بود و فقط روی صورتم. نه مثل بقیه که از نوک انگشت پا تا فرق سر را دید می زنند!
با لبخندی دستم را رها کرد و سوئیچ را چرخاند. همین که ماشین را خاموش کرده و این همه وقت منتظر مانده بود نشان می داد ممکن بود بیشتر از این هم منتظر بماند. شاید هم این فقط برداشت من بود! نمی دانم!
پشت چراغ قرمز که ایستاد، سرش را برگرداند و نگاهی به قاب انداخت: این چیه؟
من تقریبا در صندلی فرو رفته بودم و پاهایم که از گرما داخل کتانی در حال پختن بودند، از خنکای کولر ماشین آرام گرفته و چقدر دلم می خواست کفش هایم را در بیاورم! حال حرف زدن نداشتم از بس از صبح فَک زده بودم! به زحمت دهانم را باز کردم و گفتم: تابلو فرش.
-می تونم ببینمش؟
با نارضایتی آشکاری به خاطر در آمدن از حالت لمیدگی از صندلی جدا شدم و قاب را بالا آوردم. -آنطوری که کف ماشین گذاشته بودمش فقط پشتش معلوم بود- برش گرداندم و جلوی چشم او گرفتم.
صدای بوق ماشین های عقبی که آمد نگاهش را از تابلو گرفت و گفت: بی نظیره!


پیشنهاد ویژه : به جای دانلود تک تک کتاب های رمان میتوانید با پرداخت 2000 تومان 300 کتاب عاشقانه برتر ایرانی را به صورت یکجا با لینک مستقیم دانلود کنید . برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید