پی سی آی دانلود | نرم افزار, بازی, اندروید, ,آموزش, کامپیوتر » دانلود کتاب رمان حس مات نوشته دل آرا دشت بهشت

Notification دانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداددانلود کتاب آخرین صاعقه از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
1,161
حجم : 2.5 مگابایت
9 نوامبر 2014

خلاصه داستان :

قراره چند ماه از زندگی یاقوت رو همراهش باشیم. چند ماه سرنوشت ساز!
یاقوت یه دختر ۲۵ ساله اس که قبل از این فقط به فکر خودش بود و چشمش رو روی همه ی حقیقت های تلخ زندگیش بسته بود اما یه تلنگر خیلی کوچیک باعث شد دقیق تر به اطرافش نگاه کنه.
بهتر خواهر ها و پدرش رو ببینه. تلخ ترین قسمت از زندگیش توی این رمان اتفاق می افته. اما خدا همیشه درهای رحمتش به روی بنده هاش بازه.
یه پل نجاتی هست …. کسی که همیشه تکیه گاه بوده…

قسمتی از متن رمان :

ساعت ده و سی دقیقه ی شب بود. چشم هایم می سوخت ولی مقاومت می کردم. منتظر بودم که الهه پستش را بگذارد. مدام صفحه ی جدیدی باز می کردم و خودم را سرگرم می کردم دوباره به صفحه ی رمان مشترکمان می رفتم، می خواستم مثل همیشه اولین نفری باشم که به پست الهه امتیاز می دهم(مثبت و تشکر مربوط به هر بخش از رمان).
هر چه بود با هم رمان می نوشتیم و لازم بود هوای همدیگر را داشته باشیم. به در اتاقم ضربه خورد و قبل از اینکه جوابی بدهم گلناز سرش را داخل آورد. بی حوصله به او زل زدم و او در حالی که موهای خرمایی اش را که از پدرش به ارث برده بود به پشت گوش هایش می راند گفت:
– خاله، مامان یلدام می گه بگیر بخواب فردا صبح خواب نمونی.
اخم کردم:
– باشه. حالا برو.
بدون حرف اضافه ای از اتاق خارج شد و در را هم بست. نفسم را کلافه فوت کردم و زیر لب غر زدم:
– تا تقی به توقی می خوره قهر می کنه میاد اینجا! چه بساطی داریم! به کار من هم کار داره.
و دوباره صفحه را بارگذاری کردم.خدا را شکر، پست را گذاشته بود. امتیازش را دادم و سریع سیستم را خاموش کردم و به سمت تختم رفتم. هشت ماهی بود که به صورت آنلاین و مجازی رمان می نوشتم. و هر چند صفحه ای که تایپ می کردم را به صورت پست به صفحه رمانم می فرستادم. و حالا هم که با الهه رمان مشترک می نوشتیم. روی تخت دراز کشیدم؛ فردا روز اول کاری ام بود. هیچ حس خاصی نداشتم، شاید ته قلبم یک حس کوچک به معنی خوشحالی بود.
آن هم به این خاطر که قرار بود حقوق بیشتری دریافت کنم.
زمان زیادی از دنگ و فنگ هایی که به خاطر ورود به آموزش و پرورش کشیده ام نگذشته بود. حتی معلم حق التدریسی هم نبودم! یک دوره ی یک ساله ی خرید خدمتی! با یک کلاس در هفته آن هم با فشار پارتی! اگر پارتی ام درست و درمان بود که حداقل هفته ای دوازده ساعت را می گرفتم!


پیشنهاد ویژه : به جای دانلود تک تک کتاب های رمان میتوانید با پرداخت 2000 تومان 300 کتاب عاشقانه برتر ایرانی را به صورت یکجا با لینک مستقیم دانلود کنید . برای اطلاعات بیشتر کلیک کنید