Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
2,896
حجم : 2.5 مگابایت
۲۴ دی ۱۳۹۲

کتاب رمان آبی به رنگ احساس من نوشته فرشته

کتاب رمان آبی به رنگ احساس من

Abi be Range Ehsase Man by fereshte

عشق و احساس من

موضوع:*عاشقانه..کل کل..هیجانی..پلیسی*

خلاصه رمان ” آبی به رنگ احساس من ” :

بهار همون شبی که می خواد صندوق رو باز کنه و بفهمه منظور مادرش از بیان اون حرف ها چی بوده..ناگهان برق ها قطع میشه..رعد برق شدیدی می زنه..شدت باران زیاد بوده..بهار می ترسه..برای اولین بار از وقتی تنها شده می ترسه..میره بیرون که از همسایه شون کمک بگیره..از صدای رعد وبرق وحشت داشته..ولی همین که قدم به داخل کوچه میذاره و جلوی خونه ی همسایه می ایسته..ناگهان دستی جلوی دهانش رو می گیره و..
در ادامه می خونید که بهار توسط کیارش به دبی فرستاده میشه..قراره به یکی از شیخ های پولدار عرب فروخته بشه..به خاطر زیبایی که داشته همه خواهانش بودن..اونجا با مردی به اسم” پارسا شاهد “اشنا میشه..البته اشنایی که نه..پارسا شاهد می خواد بهار رو بخره..مرد جوانی خوش پوش و جذاب و بسیـــار زیاد پولدار که دو رگه..از پدر ایرانی واز مادر عرب..جذابه و مغرور..همیشه دنبال بهترین هاست..کسی که خیلی سخت میشه جلوش بایستی..و معلوم نیست چی پیش میاد..ایا بهار قسمت این مرد جوان میشه یا اینکه….


764
حجم : 1.8 مگابایت
۲۴ دی ۱۳۹۲

کتاب نگاهم کن نوشته الهام قسیم

کتاب نگاهم کن نوشته الهام قسیم

Look at me By Elham Ghasim Download PDF Book

قسمتی از کتاب نگاهم کن نوشته الهام قسیم :

روزها و ماهها با خودم کلنجار رفته بودم تا مازیار را پذیرفته بودم و در حقیقت اجازه ی خواستگاری به او داده بودم.ولی حالا او چه طور جرا ت می کرد ؟ مگر غیر از این بود که برای به دست اوردنم چه کارها که نکرد . پس چرا حالا که من راضی بودم و او داشت به خواسته اش می رسید انقدر بی تفاوت شده بود . مگر همیشه نمی گفت من از سرش زیادی هستم ؟ پس حالا چرا؟؟؟ مغزم داشت از انبوه این سوالات می ترکید . چیزی نمی فهمیدم و فقط انکه نمی توانستم ترکش کنم. دیگر خیلی دیر بود و من طاقت و قدرت این کار را نداشتم .دنیای من بدون او تیره و تار بود . حالا که به ان روزها فکر می کنم نمی دانم مشکل از اشتباه من برای پذیرفتن او بود یا از سادگی و حماقتم برای ادامه دادن با او ؟ خیلی بچه بودم. خیلی خام بودم .شاید هم الان چون از ان موقعیت دورم این چنین می گویم و اگر دوباره به همان وقتها برگردم باز همین کارها را بکنم .

یکی از همان روزهایی که با مازیار تلفنی حرف می زدم گفتم:

میشه بهم بگی چت شده ؟ تو که اینجوری نبودی اما الان عوض شدی و من اصلا دلیلشو نمی دونم . از من چیزی دیدی ؟ از دست من ناراحتی ؟

هزارمین بار بود که این سوالات را می پرسیدم که او هر بار یا سکوت می کرد و یا ارام می گفت (هیچی )… با این طرز جواب دادنش اوایل فکر می کردم یا مشغول کاریست و حواسش پیش من نیست یا کسی درکنارش نشسته واو نمی توانددرست و حسابی جواب دهد . یا شاید خسته است و حوصله ندارد. اما با تکرار این موضوع دیگر کم می اوردم .خسته شده بودم . با این رفتارش به من قبولانده بود که دیگر نمی توانم خواستنی باشم .ممکن نیست کسی عاشقم شود و برای همیشه عاشقم بماند .

حتی یکبار این را غیر مستقیم گفت ومن ان شب چقدر گریه کردم …

برای دانلود کتاب نگاهم کن نوشته الهام قسیم با ما همراه باشید


3,544
حجم : 3.8 مگابایت
۲۳ دی ۱۳۹۲

دانلود کتاب رمان پانتی بنتی نوشته ژیلا

دانلود کتاب رمان پانتی بنتی

Panti Benti By Zhila Download PDF Book

قسمتی از رمان پانتی بنتی :

پانتی حالت نگاه خاص فرام رو ، درک نکرد … تا بحال تو موقعیتی اینچنینی ، قرار نگرفته بود … تا حالا ، با ‏حضور مرد خونه ، موقعیت پذیرایی از شخص بزرگی رو ، از سر نگذرونده بود … ولی خوب بلد بود که ‏اینجور مواقع ، باید مث یه زن مطیع و خوش اخلاق ، لبخندی به لب بنشونه و با خوش خلقی و امتنان ، ‏چشم به پذیرایی مرد بدوزه … اینو بارها و بارها ، وقت پذیرایی غزاله از مهمونها ، خوب یاد گرفته بود … ‏ آداب و رسوم میزبانی ، یکی از مهمترین آداب و رسومی بود که پانتی بهش عقیده داشت و سعی میکرد به ‏بهترین حالت ممکن حفظش کنه … فرام با همون فنجون اول ، به فرهاد سراپا ایستاده ، خیره شد و فنجون ‏رو تکونی داد و این یعنی دیگه میلی به نوشیدن قهوه نداره … ‏فرهاد دله رو به سینی برگردوند و اینبار پانتی ، دو فنجون قهوه ، تو فنجونهای دسته دار ، برای خودش و فرهاد ‏ریخت و یکی رو روی عسلی ، کنار دست فرهاد گذاشت و دیگری رو روی عسلی مبلی که جایگاه خودش ‏بود … دله و سینی رو به آشپزخونه برگردوند و کافی میت با قاشق و شکر ریزی برای فرهاد برگردوند … ‏فرام باز هم به پانتی خیره بود … ‏پانتی ، اینبار خوب معنی نگاه خیره فرام رو درک کرد … اون برای فرهاد ، بعنوان یه مرد خانواده ، با ‏ظرافت ، احترامی در خور و شایسته قائل نشده بود … ‏پانتی ، باز هم به طرف آشپزخونه حرکت کرد تا باز هم چیزی برای پذیرایی از فرام بیاره … فرام اینبار خیلی ‏رسا صداش کرد : « پانتی خانوم … تشریف بیارین ، لطفا »‏ پانتی هول کرد … لحظه حساس زندگیش ، سر رسیده بود … موهایی که از گیره ساده سرش رها شده بودن ‏رو ، با حرکتی به پشت گوش فرستاد … با سری زیر افتاده ، قلبی که پر از تلاطم بود و طوفانی ، دستهای ‏عرق کرده اش رو انداخت و در هم قلاب کرد … آهسته و پر طمئنینه ، به سمت پذیرایی و دقیقا جایگاه فرام ‏حرکت کرد … با صدایی زیر و آهسته و لطیف ، بله ای گفت … ‏فرام ، اهمی کرد و ضمن صاف کردن صداش ، از پانتی خواست جلوش بشینه … پانتی جایی دور از دید ‏فرام ، دمپایی های رو فرشیش رو از پا درآورد و کناری ، جفت ، قرار داد … با همون سر افکنده و قیافه ای ‏که یادآور اطاعت و معصومیت سالهای دورش بود ، پاهاش رو خم کرد و روی پا ، جلوی فرام نشست ، قلاب ‏دستهاش رو از هم باز کرد و اونها رو از کف ، روی هر دو پاش گذاشت … ‏فرام چند ثانیه ای خیره نگاهش کرد … رو به فرهاد کرد : « فرهاد … برو اتاق میهمان ، تا من صحبتهام با ‏خانومت تموم شه … »‏ فرهاد از روی مبل بلند شد و زیر لب چشمی گفت … با قدم هایی آهسته و یکنواخت به سمت اتاق کناری ‏اتاق پانتی راه افتاد … خوب به گوشه کنار خونه پانتی ، آشنا بود … خوب تعجبی هم نداشت ، قبلا شب رو ‏خونه پانتی مونده بود و از حموم خونه هم ، حتی استفاده کرده بود … ‏

برای دانلود کتاب رمان پانتی بنتی نوشته ژیلا با ما همراه باشید.


813
حجم : 1.1 مگابایت
۲۳ دی ۱۳۹۲

دانلود رمان هیچوقت اعتراف نکن نوشته آنیتا

دانلود رمان هیچوقت اعتراف نکن

Hichvaght Eteraf Nakon By Anita77

قسمتی از رمان هیچوقت اعتراف نکن :

من: رزا بگو دیگه ازچی خوشحالی ؟

رزا : بعدا میفهمی ؟

من : ا تو که میدونی من فضولم خب بگو دیگه !

رزا : نچ

من : خب نگو!


1,401
حجم : 2.3 مگابایت
۲۳ دی ۱۳۹۲

دانلود رمان پرستار من نوشته دنیا و گیسوی شب

دانلود رمان پرستار منMy Nurse Ebook Download

خلاصه رمان پرستار من نوشته دنیا و گیسوی شب :

دختری که زندگیش پر از پستی بلندیه..بر اثر یه اتفاق همه ی زندگیش تغییر می کنه…شاید به سوی خوشبختی میره شاید هم …

 

قسمتی از رمان پرستار من :

بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن برای اینکه منو برسونه سوار شدم و آدرس یه کتاب فروشی و دادم تا منو برسونه اونجا .. باید چند تا رمان می خریدم وگرنه کلافه می شدم.. من همین طوری خنگ می زدم فکر کن کلافه هم بشم.. چی می شود… از ماشینش پیاده شدم و بهش قول دادم یه روز برم خونشون.. علیرضا یکی از بچه های خوب دانشگاه بود..در واقع یکی از بهترین ها بود… اوی اوی..بد برداشت نکنیدا..داداشم بود..


2,439
حجم : 1.7 مگابایت
۲۳ دی ۱۳۹۲

دانلود رمان فقط من فقط تو نوشته یلدا، دانی، و آرام آنید

دانلود رمان فقط من فقط تو

Only Me Only You PDF Ebook Download

خلاصه ای از رمان فقط من فقط تو :

ماجرای یه دختر و پسر که با هم تو یه بوتیک کار می کنن یه پسر پولدار و مغرور با یه دختر عادی از یه خونواده ی عادی ولی زبونی دراز ….

قسمتی از رمان فقط من فقط تو :

گیج شده بودم نمی فهمیدم این پسره دو تا گوشی می خواد چی کار یعنی انقده از این گوشیه خوشش اومده بود؟

یهو بلند خندید. ۳۰ ثانیه. سریع خنده اشو جمع کرد. یه سرفه ای کردوگفتک قیافه ات خیلی باحال شده. این یکی مال توئه برای عذر خواهی معطل شدنت.

گیج گفتم: عذرخواهی انقدر گرون؟؟؟؟

دوباره خنده اش گرفت ولی به زور جمعش کرد.


746
حجم :
۲۲ دی ۱۳۹۲

خلاصه: ترلان دختر یکی از قاضی های معروف تهرانه. برخلاف اون چیزی که توی خانواده ش رسمه اهل

درس و مشق نیست و عشق رانندگی داره. در نتیجه ی پاپوشی که براش درست می کنن وارد یه باند

می شه. اونجا ازش انتظار دارن کارهایی رو انجام بده که وجدانش قبول نمی کنه. بین دو راهی گیر می

کنه… بین زندگی خودش و زندگی دیگران… زمانی که تصمیم قطعیش و می گیره رویارویی با آن نیمه

دیگرش مسیر نقشه هاش و عوض می کنه… .

ژانر: عاشقانه… هیجانی… پلیسی… اکشن هم که توی خونمه

قسمتی از این رمان زیبا:

یه پیرهن دکلته ی سبز پوشیده بود که با چشم های خوشرنگش هماهنگ شده بود. موهاش بلند و

طلایی ش و سشوآر کشیده بود و دورش ریخته بود. زیبایی خیره کننده ش با اون آرایش نفس گیر شده

بود. یه خودم اومدم. به دنبال بارمان از پله ها پایین رفتم. وقتی متوجه شدم که بارمان حتی نیم نگاهی

هم به راضیه ننداخته خوشحال شدم. آهسته بهش گفتم:

آفرین پسر نجیب و سر به زیر!

صورتش و کج و کوله کرد و گفت:

من از دخترهای مو طلایی خوشم نمی یاد.

انتظار داشتم جمله ی دلنشین تری ازش بشنوم. هنوز این فکر از ذهنم بیرون نرفته بود که بارمان

چشمکی بهم زد و گفت:

در عوض ارادت خاصی به خانوم های چشم آبی و مو قهوه ای دارم.

تازه داشتم می فهمیدم معنی قند تو دل آب کردن یعنی چی.

رادمان با لحن طلب کارانه ای گفت:

ببخشید! منم اینجا وایستادم ها! گفتم یه یادآوری کرده باشم.

بارمان گفت:

همیشه سرخری.

رادمان پوزخندی زد و گفت:

بدیش اینه که نمی تونی دکم کنی.

به سمت رویا رفتم که یه گوشه ی سالن ایستاده بود و دو تا برادر و که داشتن کل کل می کردند تنها

گذاشتم. رویا داشت چپ چپ نگاهم می کرد. با این که کنارش ایستاده بودم بهش نگاه نمی کردم. بعد

از حرف هایی که بهم زد تلاش کرده بودم که حدم و در رابطه با بارمان بدونم ولی مشکل اینجا بود که من

هرلحظه و هر روز بارمان و می دیدم… همیشه جلوی چشمم بود… و این کار و برای از اون گذشتن

سخت می کرد…

 

لینک دانلود به درخواست نویسنده کتاب “آنیتال عزیز” از روی سایت حذف گردید . با تشکر