Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
1,611
حجم : 3.7 مگابایت
8 دسامبر 2014

خلاصه داستان :

پرتو برای رهایی از گذشته ی خود به پیشنهاد پدرش قبول می کند تا کافی شاپ بزرگی را مدیریت کند ، اما مجبور است در این بین بد اخلاقی ها و توهین ها و سختی هایی را متحمل شود که شخصی دیگر در بوجود آمدن آنها سهیم است … آن شخص دیگر ، یعنی سیاوش ، مدیر دیگر کافی شاپ با رفتار هایش نشان می دهد چندان هم از همکار شدن با پرتو راضی نیست … بین این دو نفر کش مکش زیاد است اما تا جائی ادامه می یابد که …

قسمتی از متن رمان :

احساس می کردم شانه هایم می لرزد . احساس می کردم بدنم بی وزن شده است . گرچه تمام حواس عاطفی من در برهه ای از زمان خفه شده بودند اما هنوز حس لرزش و سرد بودن جانم را ول نمی کرد .
بعضی وقت ها فکر میکردم زمستان هنگام تولدم کمی از سرما و گرفتگی اش را به من هدیه داده است ، سپس ناخداگاه خنده ام میگرفت ،خاطره ها ، چه خوب و چه بدشان فراموش می شدند و لرزش بازوانم ناخواسته کم میشد و …
اما تنها در لحظه … و چقدر بد بود که تنها صدم ثانیه ها بودند که لحظه ها را تشکیل می دادند .
صدای در ، چرندیات ذهنم را پر داد . اشک هایم را با گوشه ی لباسم پاک کردم ، آب گلویم را قورت دادم ، چقدر سخت از گلویم پایین میرفت .
با سرفه ای کوچک صدایم را صاف کردم :
– بفرمایید
ریحانه بانو بود … حدس زدم لبخندش به خاطر وضعیت اشک آلود و غمبار من به به ابروانی افتاده و لب و لوچه ای در هم تبدیل شد … اما هنوز هم سعی می کرد با افکار بیهوده ی من شریک نشود :
– عزیزم اینجایی ؟ جواب ندادی هرچی صدات زدم دخترم !
لبخندی زدم و گفتم :
– ببخشید مامان … نشنیدم .
و سرفه ای دیگر … مثل اینکه تک سرفه افاقه نکرده بود .
– ناهار حاضره عزیزم ، پاشو بیا سر میز ، این قیافه درهمِتَم جمع کُن که من دلم میگیره !
– میشه نخورَم ؟