Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
1,025
حجم : 4.5 مگابایت
7 دسامبر 2014

خلاصه داستان :

آدم کوچولو ها هم دل دارن … میخوان زندگی کنن … میخوان واسه خودشون کیف دنیا رو ببرن … میخوان بزرگ شن … اما آروم آروم … میخوان عاقل شن اما یواش یواش …. اشتباه میکنن تا یکی راهنمائیشون کنه ….. زمین می خورن تا یکی دستشون و بگیره …. چقدر سختِ که مجبور شی زود بزرگ شی … که کسی نباشه که راهنمائیت کنه …. کسی نباشه دستت و بگیره …. که بارها رو دوش تو باشه … که تو مسئول باشی … که تو امید یه بزرگتر باشی …. اونوقتِ که میشکنی … اون وقتِ که خورد میشی اما کم نمیاری … سعی میکنی … زمین می خوری اما بلند میشی تا بگی می تونی … تا بگی من سپر بلا میشم تا شما باشید … شما زندگی کنید … اونوقته که بزرگ میشی … بدون بچگی آدم کوچولوها بزرگ میشی …. در حسرتِ یه راهنما … یه پناه … یه فردِ حمایتگر…

قسمتی از متن رمان :

نگاهمو دوختم به بابا … به در تکیه داد … داشت سر میخورد … دستش که رفت طرف قلبش قلب منم ریخت … سریع دویدم بیرون … توی پله ها هم چند بار سکندری خوردم … داشت میخورد زمین … سریع زیر بغلشو گرفتمو آروم نشوندمش روی زمین …
_ بابا قربونت برم چی شده ؟
بابا _ بدبخت شدم …
صدای جیغ مامان باعث شد از جام بلند شم … مامان خودشو انداخت کنار بابا و داد زد : چی شده ؟
رنگ بابا داشت کبود میشد … نمیدونم انرژی رو از کجا پیدا کردم … دویدم داخل … ۱۱۵ رو گرفتم … به محض برقراری تماس گفتم : تروخدا کمک کنید … بابام …
_ خونسردی خودتون رو حفظ کنید … آدرستون ؟
آدرسو دادمو دویدم بیرون … مامان داشت گریه میکرد … نشستم کنارش …
بابا داشت زیر لب چیزایی رو میگفت … نمیدونم چقدر طول کشید تا آمبولانس رسید … بابا رو سوارش کردن و بردن … مامان هم باهاشون رفت … نشستم پشت در و بغضمو رها کردم …
_ خدایا خودت کمک کن … بابا نباید چیزیش بشه …
با صدای در از جام بلند شدم … درو باز کردم … با دیدن سهند بغضم ترکید … سهند با نگرانی گفت : چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
_ بابا …
سهند _ عمو چی شده ؟
_ بردنش بیمارستان …