Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
951
حجم : 5.1 مگابایت
8 دسامبر 2014

خلاصه داستان :

شش رفیق, شش هم خانه, شش پسر….
ما شش پسر روایت خاطرات تلخ و شیرین شش دانشجوست که برای تحصیل به اصفهان می آیند و طی جریانی با هم آشنا و همخانه میشوند. حالا ده سال از آن روزها میگذرد و امیرعلی در کنار ستون یادگاریِ چهلستون ایستاده و منتظر رفقای قدیمی اش است. اطمینان دارد امروز روزِ قرارشان است و نمیداند چرا بقیه ی بچه ها سرِ قرار نیامده اند. دلش برای عباس, آدریان, عبدالله با آن موهای فِرش که همواره مورد تمسخر وهاب قرار میگرفت و بیشتر از همه دلش برای افشین, برای او, تنگ شده…. اما به همان اندازه که دلتنگِ اوست؛ از روبه رو شدن با او دل نگران است.
دلتنگی و دل نگرانی! با هم؟!! جور در نمی آید!
اما چرا…؟؟؟؟
و شاید ع…ش…ق…

قسمتی از متن رمان :

امیرعلی با کت و شلوار مشکی عروسی اش ایستاده و به ده سال پیش و زمانی که تنها بیست سال بیشتر نداشت, برمیگردد. منتظر افشین, دوست دوران راهنمایی اش ایستاده بود. درست آنروز را به خاطر دارد…بعد از ظهر بود و بادهای سرد پاییزی اصفهان را در آغوش کشیده بود. نگاهی به ساعتش کرد و حسابی برای افشین خط و نشان کشید. افشین همیشه یک ربع تا نیم ساعت دیرتر از زمان مقرر میرسید. آن موقعها که اصفهان زندگی میکردند بهانه اش به خواب رفتن ساعتش بود اما حالا که بعد از پنج سال دوباره از تهران به اصفهان آمده بود دلیل مُوَجح تری داشت. بهانه ای مثل ترافیک. چیزی که در تهران بهانه ی هر آدم بدقولی شده بود. اما اصفهان مثل تهران شلوغ و پرترافیک نبود…با این حال امیرعلی هر وقت با او قرار میگذاشت سر ساعت خودش را به مکان قرار میرساند با این کارش میخواست درس خوش قولی را به افشین بیاموزد. چیزی که افشین هیچوقت یاد نگرفت.
و حالا امیرعلی او را در ذهنش به تصویر میکشید که هنوز جلوی آینه ی خانه اش ایستاده و به موهای خوش فرمش, فُرمی دوباره میدهد از داخل صندوقچه ی عطرهای گران قیمتش, عطری بیرون می آورد و به زیر یقه و روی مچ دستهایش میزند و دوباره شیشه عطر را با احتیاط داخل صندوقچه میگذارد. یقه ی پیرهنش را مرتب میکند و برای صدمین بار در آینه خودش را نگاه میکند و بعد از خانه بیرون میزند.
با دقت به اطرافش نگاه میکند. شاید افشین آدم بدقولی بود و سر ساعت خودش را به قرار نمیرساند اما دیگر بچه ها چه؟…آدریان, عباس, عبدالله با همان موهای فرفریِ پُرش که همواره مورد تمسخر وهاب قرار میگرفت.