Notification دانلود کتاب سرانجام یک شرط از بهاره بهادریدانلود کتاب آرام از راضیه درویش زادهدانلود کتاب هیچوقت دیر نیست از مهسا زهیریدانلود کتاب با تو هرگز از سمیرا16دانلود کتاب آخرین صاعقه جلد دوم از سمیرا بهداد
آخرین بروزرسانی های اندروید Whatsapp دانلود آخرین ورژن برنامه Facebook دانلود آخرین ورژن برنامه Instagram دانلود آخرین ورژن برنامه Viber دانلود آخرین ورژن برنامه Clash of Clans دانلود آخرین ورژن بازی Skype دانلود آخرین ورژن برنامه Tango دانلود آخرین ورژن برنامه Line دانلود آخرین ورژن برنامه Mx Player دانلود آخرین ورژن برنامه Beetalk دانلود آخرین ورژن برنامه
آخرین بروزرسانی های ویندوز FireFox دانلود آخرین ورژن برنامه Chrome دانلود آخرین ورژن برنامه IDM دانلود آخرین ورژن برنامه Photoshop دانلود آخرین ورژن برنامه Winrar دانلود آخرین ورژن برنامه Office دانلود آخرین ورژن برنامه Flash Player دانلود آخرین ورژن برنامه 8.1 دانلود آخرین ورژن ویندوز Directx دانلود آخرین ورژن برنامه KM Player دانلود آخرین ورژن برنامه

تبلیغات
تبلیغات
هتلهای مشهد
تبلیغات
442
حجم : 1.5 مگابایت
۱۹ آذر ۱۳۹۳

خلاصه داستان :

دختری به نام شادان که در کوچکی به آلمان فرستاده شده به ایران بر می گرده و خودش را برای کنکور آماده میکنه. در همین موقع یه سری اتفاقاتی میفته که شخصیت جدیدی را برای اطرافیان رو می کنه که باعث برانگیخته شدن حس انتقام پسر مورد علاقش میشه و اون حس باعث میشه که …

قسمتی از متن رمان :

گوشی را برداشت و سفارش یک تاکسی تا فرودگاه را داد. بلند شد و به همه جای خانه نگاه کرد. ده سال در این خانه زندگی کرده بود. از وقتی هفت سالش بود یاد گرفته بود مستقل زندگی کند. از همان کودکی فقط چند ماه در خوابگاه مانده بود و بعد یک خانه ی شرطی خریده بود که مقداری پول می داد و بعد هروقت خواست خانه را پس می داد و پول را پس می گرفت.
حتماً تابه حال تاکسی رسیده بود. چمدانش را بلند کرد و پایش را از خانه بیرون گذاشت وقتی از درگاهی گذشت سرش را برگرداند و نگاهی دیگر به خانه انداخت و لبخند تلخی روی لبش جا خوش کرد. در را بست و صدای اکو وار در در گوش هایش پیچید. از پله ها پائین آمد و سوار تاکسی شد. راننده ی تاکسی پیاده شد و چمدانش را در صندوق عقب ماشین بنزش گذاشت. سپس سوار شد و به راه افتاد. شادان همان طور که به بیرون می نگریست به این ۱۰ سال فکر می کرد. چند بار فقط با شایان، برادرش، چت کرده بود وگرنه سالی یک بار با پدرش حرف میزد.
پوزخندی روی لب های قلوه ایش پدیدار گشت. از وقتی به اینجا آمده بود تا به حال صدای مادرش را نشنیده بود. حتی پدرش نیز حرفی در مورد او نزده بود. او را به اجبار به اینجا فرستاده بودند. به این کشور فرستادند تا سربار نباشد.
به اطراف نگاه کرد. نزدیک بزرگترین فرودگاه برلین بودند. شهری که بیشتر از شهرهای کشور مادریش در آن زندگی کرده بود. از ورودی فرودگاه گذشتند و وارد پارکینگ شدند. راننده ی تاکسی چمدانش را به یکی از باربر ها سپرد و او هم تا سالن ترانزیت چمدان را آورد. کارها سریع تر از آنچه فکر می کرد پیش می رفت. دیدن پاسپورت و مهر خروج و تحویل چمدان و…
حال سوار هواپیما شده بود و مهماندار سخن می گفت. اضطراب داشت ولی مثل همیشه پشت نقاب خونسردی و آرامش پنهانش کرد.



دانلود ویژه
آمار سایت
  • 10
  • 2,649
  • 491
  • 20,808
  • 2,188
  • 2,022
  • 3,522
  • شهریور ۸, ۱۳۹۶