P30i

دانلود کتاب رمان اریکا نوشته هیوا و نادیا

دانلود کتاب رمان اریکا نوشته هیوا و نادیا

دانلود کتاب رمان اریکا

Erika by Hiva & Nadia PDF Book Download

خلاصه رمان اریکا :

اریکا،سرکش،معترض ازاوواز آن خانه می گریزد، دلشکسته از محبت هایِ پولی، فرار را بر قرار ترجیح می دهد، راهیِ مسیری می شود که پایانیش را نمی داند. اوایل راه، مزاحمت سه جوان، باعث آشنایی او با شخص میانسالی می شود، حامد خان، کسی که او را حامی خود می داند، غافل از اینکه…

این داستان، قصه ی گناهکارانی است که بی گناهن، و شاید، بی گناهانی که گناهکارن…! قضاوت با شماست…

قسمتی از این رمان زیبا:

محمد خیلی ناگهانی دستش را دور کمر اریکا حلقه کرد و او را به خود چسباند. اریکا با اخم به او خیره شد. محمد نیز روی صورت او خم شد طوری که لب هایش مقابل بینی اریکا قرار گرفته بود، زمزمه کرد:

– حالا نمیشه که واقعی باشه؟

اریکا در حالی که سعی می کرد خود را از محمد جدا کند با حرص گفت:

– تو فقط تو دنیا یه چیزی و فهمیدی و بس!

محمد که به نظر می رسید از تقلای اریکا لذت می برد خنده ای کرد و او را بیش از پیش به خود فشرد:

– چی؟

– همون چیز مزخرفی که خودتم خوب می دونی.

محمد سرش را بالا گرفت و از ته دل خندید. با انگشتش به نوک بینی اریکا ضربه ای زد و به آرامی گفت:

– چرا تو انقدر بامزه ای؟

اریکا او را با هر دو دستش به عقب هل داد:

– با من مثل بچه ها رفتار نکن!

این حرف اریکا موجب شد برق خاصی در چشمان درشت محمد ظاهر شود. خیلی ناگهانی او را جلو کشید و لب هایش را با فاصله مقابل لب های اریکا قرار داد:

– پس چطوره مثل آدم بزرگا رفتار کنیم؟!

خواست لب هایش را روی لب های اریکا بگذارد که با صدای قدم هایی به آن طرف نگاه کرد. هر دو به آن سمت خیره شدند. آرین را دیدند که با قیافه ای متعجب نزدیک می شد. خانواده ی آقای احدی نیز پشت سرش وارد باغ شدند. با وحشت خواست که از محمد جدا شود اما محمد او را بیشتر به خود فشرد. متوجه ی برق خشمی که در چشمان سرکش آرین وجود داشت شد. بالاخره وقتی آنها نزدیک شدند محمد رضایت داد و کمی از اریکا فاصله گرفت. دستش را به سمت آرین دراز کرد:

– به به، سلام بر رئیس دوم شرکت. پارسال دوست امسال آشنا؟

رمـز فـایل : www.p30i.com

دیدگاه‌ها (0)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.