خلاصه داستان :
از رادیو مناجات سوزناک حضرت علی پخش می شد . قلب شکسته ام بی تابش بود .باز این دل … امان از این دل …
محمد طعنه زد: تعارف نداریم ، گریه کن…(تلخ تر نیش زد)گریه کن براش …سبک میشی !
لبخند تلخی زدم ،به صفحات کتاب زل زدم و خواندم :
“هیچ گاه کسی را دوست نداشته باش ، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون می کشاند ، هر گاه کسی را دوست داشتی رهایش کن ، اگر به سویت بازنگشت بدان که از اول هم مال تو نبوده است .”
محمد گفت : مال ِ تو نبود رهاش کن!
سوز اشک چشمم را سوزاند
-رهاش کردم … اون رهام نمی کنه .
و نگاهم به آن سوی شیشه ،به آن سوی خیابان کشیده شد به ماشین مشکی مدل بالایش …
اگر دوستم نداری چرا رهایم نمی کنی ؟
رمان بد کم نخوندم ولی این یکی دیگه توشون نوبر بود به قدری همه چیش افتضاح بود که حس میکنم اونطور که باید و شاید نمیتونم با کلمات حس بدم رو بعد اتمام این رمان بیان کنم فقط همینو بگم که نویسندش باید به یه دکتر خودشو نشون بده. اگرم فکر میکنید یک درصد ممکنه از رمان خوشتون بیاد بشینید ۲۰ ۳۰ صفحه اوشو بخونید متوجه منظورم میشید منتهی اشتباه من اینبود که هی میخواستم یه شانسی بدم تا آخر بخونم شاید پسر آدم شد ولی نه تا صفحه آخر همونه. هم وقتم رفت هم انرژیم هم اعصابم