P30i

دانلود کتاب رمان دل بند زده نوشته FereshteĦ

خلاصه داستان :

دلسا از همه ی مردها متنفره… بخاطر شکست عشقی که از دو مرد زندگیش در گذشته خورده …
سرد و مغرور و یک دنده میشه. اما دست سرنوشت اونو با مردی آشنا میکنه که دخترهای زیادی توی زندگیش بوده ولی اتفاقات جالبی برای دختر قصه ی ما میفته …

قسمتی از متن رمان :

پول تاکسی رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.آبان ماه بود و گرما بیداد می کرد.پوفی کردم و مقنعه ام رو که از شدت گرما بهم چسبیده بود از خودم جدا کردم.
یه نگاه به خیابون کردم.تک و توک ماشین رد میشد.کیفمو روی شونه ام جا به جا کردم و راه افتادم.
وسطای خیابون بودم که با صدای ترمز شدید ماشینی سرجام میخ کوب شدم.آب دهنمو قورت دادم و برگشتم به طرف ماشین.نزدیک بود تصادف کنم و خدا نجاتم داد.چشمامو باز و بسته کردم و نفس راحتی کشیدم.
یه نگاه به راننده کردم.نور شدید آفتاب که بهش میخورد باعث شده بود چهره اش زیاد معلوم نباشه.دستاش به فرمون بود و مات و مبهوت داشت به رو به روش نگاه می کرد.بیچاره اونم معلوم بود ترسیده و دست کمی از من نداره.سعی کردم آروم باشم و به خودم مسلط بشم.
اخمی کردم رفتم محکم زدم به شیشه
-آقا.آقا
اصلا انگار متوجه نبود
-آقا با شمام.
حرکتی کرد و سرشو برگردوند.اینجا بود که تونستم چهره اش رو ببینم.خداییش چهره ی بدی نداشت و چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد چشم و ابرو مشکی اش بود.کمی بهم خیره موند و از ماشین پیاده شد.چند قدمی رفتم عقب و به تندی گفتم:
-آقای محترم این چه طرز رانندگیه؟اگه میزدی بهم چی؟چرا حواستونو جمع نمی کنید؟
با دستش اشاره کرد که بس کنم.

رمـز فـایل : www.p30i.com

دیدگاه‌ها (0)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.