P30i

دانلود کتاب رمان توسکا

قسمتی از این رمان زیبا:

عزیزم اگه از اون لحظه حس کردی دوستم داری چرا …

پریدم وسط حرفش و گفتم:

– چون مطمئن نبودم … چون بهت اعتماد نداشتم … چون حتی نسبت به احساسم مطمئن نبودم …

من اون موقع که تو شمال کم محلی می کردی بهم فهمیدم چقدر محتاج توجهت هستم …

– تو محتاج هیچی نیستی … این منم که محتاج توام عزیزم … اون روزای شمال خیلی سختی

کشیدم … باورت نمی شه اون لحظه که توی رستوران گفتی نیمرو نمی خوری و دوست نداری چه جوری

جلوی خودمو گرفتم که بی تفاوت باشم … وقتی شهریار بلند شد دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم …

خیلی سخت بود برام … اما وقتی فکر می کردم با این راه می تونم به دستت بیارم نیرو می گرفتم …

– واقعاهم تونستی… جذبه تو دیوونه کننده است…ترجیح می دم به کسی نشونش ندی وگرنه ازفردا

باید خواستگاراتو جواب کنم …

به دنبال این حرف غش غش خندیدم…سکوت کرده بود و داشت به خنده های من گوش می کرد…یه

دفعه گفت:

– توسکا می خوام ببینمت …

منم دلم براش تنگ شده بود … می دونستم که الان وقت ناز کردن نیست … پسرا وقتی با اوج نیازشون

ابراز دلتنگی می کنن فقط دوست دارن متقابلا همینو از طرفشون بشنون … پس سریع گفتم:

– کجایی؟ می یام پیشت …

– بیا خونه مون …

– باشه گلم … تا نیم ساعت دیگه اونجام …

– می بینمت گلم …

سریع راه افتادم سمت خونه آرشاویر اینا … نیم ساعت شد تقریبا چهل و پنج دقیقه چون مسیر طولانی

بود ترافیک هم سنگین … ماشینو جلوی در پارک کردم و پیاده شدم … زنگ رو که زدم در سریع باز

شد….همین که پا گذاشتم داخل … جلوی روم یه فرش گسترده شده قرمز رنگ دیدم…فرش نبود…

بستری ازگلبرگ های گل سرخ بود…آب دهنمو قورت دادم…چشمامو یه باربازو بسته کردم…خواب

نبودم … به نرمی پا گذاشتم روی گلبرگ ها … تا جلوی در ساختمون کشیده شده بود … خدای من!

آرشاویر توی چهل و پنج دقیقه چه بساطی راه انداخته بود برام … حس می کردم قلبم توی سینه ام

سنگینی می کنه … نرم نرم رفتم جلو تا رسیدم به در … درو که باز کردم از جلوی در تا وسط سالن بازم

گل بود…وسط سالن روی پارکت های قهوه ای رنگ یه قلب با گلبرگ ها درست کرده بود ودورتادورش

هم شمع چیده بود … آرشاویر آدم بود یا فرشته؟ بعضی وقتا از شاعرها هم عاشق تر می شد و

رفتاراش عاشقانه تر … درست وسط گلبرگها و شمع ها خودش دست به سینه با یه شاخه رز توی

دستش ایستاده بود …. نفس عمیقی کشیدم … حقیقتا لال شده بودم و هیچی نمی تونستم بگم …

کیفم از دستم افتاد کنار در … با قدم های ناموزون رفتم به طرفش … صدای آهنگ ملایمی به گوش می

رسید…یاد حرفش افتادم که گفت من آهنگ ملایم دوست داشتم وگراتزیا آهنگ متال…نه منم آهنگ

ملایم دوست داشتم … لبخند زدم … رفتم به طرفش … آغوشش به روم باز شد و گفت:

– سلام عزیزم …

توی آغوشش گم شدم…اگه بد اخلاق بود…اگه شکاک بود…اگه بدبین بود..اگه بیماری داشت…

همه این بدی ها توی آغوشش فراموشم می شد … فقط من می موندم و اون و عشقش … منو به

خودش فشرد … طاقت نیاوردم سرمو گرفتم بالا و مشغول بوسیدنش شدم … تشنه تر از همیشه منو

می بوسید …

رمـز فـایل : www.p30i.com

دیدگاه‌ها (2)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

    selena مهمان آبان 4, 1393 پاسخ

    خیلی قشنگ بود...

    نیناnina مهمان اردیبهشت 13, 1394 پاسخ

    خیلی خوب بود
    1قرار نبود
    2دال پرتمنا
    3توسکا
    4 روزای بارونی