به دفتر خودم رفتم اما چهره گيراي فرگل از پيش چشمام محو نمي شد. نمي دونم چرا هي دلم مي
خواست برم با اين دختر حرف بزنم! يادم افتاد که طرز کار با تلفن مرکزي رو به او ياد ندادم از خدا خواسته
بلند شدم و به دفتر او رفتم.
من- فرگل خانم يادم رفت بهتون طرز کار با اين تلفن رو ياد بدم. ببخشيد من روي آشنايي قبلي شمارو
به اسم کوچيکتان صدا کردم البته جلوي ديگران حتما با نام خانوادگي شمارو صدا مي کنم. اشکالي که
نداره؟ اينطوري کار بهتر پيش مي ره. شما هم هرطوري که راحت هستيد من رو صدا کنيد.
خنديد و گفت- پس من هم همين کارو مي کنم.
طرز کار تلفن رو به او ياد دادم و به اتاق خودم برگشتم. خواستم مشغول کار بشم ولي نمي شد. عجب
بدبختي بود. اصلا حواسم جمع نمي شد!
به خودم نهيب زدم که خجالت بکش! چرا اينطوري شدي؟ ولي بازهم چهره مينياتوري و ظريف فرگل منو
ول نمي کرد.
هر بار که نگاهش مي کردم چيز زيباتري در چهره اش مي ديدم. خلاصه هر طوري بود تا ساعت 1 خودم
رو مشغول کردم. وقت ناهار بود . همه حدود ساعت 1 دست از کار مي کشيدند. بيورن رفتم و به فرگل
گفتم: فرگل خانم وقت ناهاره. سلف سرويس کارخونه شماره اش اونجا نوشته. زنگ بزنيد براتون غذا
بيارن دفتر.
فرگل- خيلي ممنون خودم غذا اوردم.
به دفترم برگشتم. من چون تا ساعت 2 بيشتر در کارخونه کار نمي کردم صبر مي کردم تا ناهار رو تو
خونه بخورم. بعداز چند دقيقه فرگل در زد و وارد شد و پرسيد: شما ناهار نمي خوريد؟
دیدگاهها (0)