P30i

دانلود کتاب رمان دروغ شیرین

دانلود کتاب رمان دروغ شیرین نوشته Saghar & Sparrow

دانلود کتاب رمان دروغ شیرینSweet Lie Story By Saghar And Sparrow PDF

خلاصه ای از رمان دروغ شیرین :

آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که او را به انجام این شوخی تحریک کرده بود ازدواج میکند . آناهید افسرده شده محل کار خود را عوض میکند تا دیگر با کاوه برخورد نداشته باشد . آناهید در آنجا با آرتام مهرزاد دکتر متخصص قلب اشنا میشود . آرتام که بسیار زیباست و موقعیت خوبی دارد وقتی کارهای آناهید را میبیند بخاطر اینکه به آناهید کمک کند…

قسمتی از این رمان زیبا:

وقتي بهشون رسيدم بدون اينکه سرمو بلند کنم زير لب سلامي گفتم و رفتم تو اتاق…. بعد از چند دقيقه بيتا هم اومد تو. از قيافش معلوم بود که صحبتاش بر وفق مراد بوده…آروم در حالي که مي خنديد،

گفت:

-من عاشق مهرزادم… اين خدا چي آفريده.

-مينا ديگه اينقدرا هم تعريفي نيست.

زد روي شونه مو گفت:

برو بابا…بد سليقه. ميدوني از چيه مهرزاد خوشم مياد…اصلا نميشه شناختش.فکر کنم بيرون از کارش هزارتا دوست دختر داره.

-بعيدم نيست.

-راستي ميدونستي اسمش چيه؟؟؟

ياد اون روز افتادم که جلوي مهري و کاوه خودش رو معرفي کرد. ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:

-نه نميدونم.

-اسمش آرتامه. قشنگ نيست؟

شونه هامو با بي تفاوتي بالا انداختم و گفتم:

آره… قشنگه.با صداي دکتر وزيري همه مشغول آماده کردن اتاق شدن. منم سعي کردم تمرکز کنم و کارمو شروع کردم.

توي پاساژ بوديم. با پري اومديم که خريد جشنشو بکنيم. البته بيشتر من خريد کردم تا پري. بيرون از مغازه داشتيم لباسارو نگاه ميکردم که پري به يه لباس مشکي بلند خوشگل اشاره کردو گفت: اين

خوبه؟

-آره. واسه خودت؟

-نه پس واسه تو. ??? مدل لباس خريديا.

-خيله خب حالا. چرا اينقدر غر ميزني. بعد قرن ها اومدم خريد.

-برم پرو کنم؟

-برو ببينم چه تحفه اي ميشي…

رفتيم توي مغازه. پري وقتي پرو کرد لباس تو تنش زار ميزد. براي همين گفتم: پري تو تنت بد واي ميسته.

تا اينو گفتم مغازه دار سريع خودشو انداخت جلو و گفت: ميشه ببينم؟؟؟

پري که لباسش لختي بود يه کم معذب بود شد و گفت:

– نه. نميشه.

سرمو بردم توي اتاق پرو و گفتم:

– پري آخرين روزاي مجرديته ها…استفاده کن… بذار بياد ببينه.

-به جاي اين مسخره بازيا بيا سايزشو عوض کن.

-نميخوام اينو. مگه عزا گرفتم که سياه بپوشم؟؟؟

-پري با تو خريد کردن اعصاب ميخواد. تکليفت با خودت روشن نيست.

-خيلي دلتم بخواد.

پري لباسو پس داد و اومديم بيرون. براي نهار رفتيم توي رستوران

roman

دیدگاه‌ها (0)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.