دانلود رمان بادیگارد نوشته شالولیز

Bodyguard by Shaloliz Ebook Download
خلاصه داستان رمان بادیگارد :
درمورد دختريه که بخاطر شغل باباش هميشه باديگارد همراهشه. ولي دختر از سر لجبازي با پدرش باديگاردها رو ميپيچونه يا فراريشون ميده …
نوع رمان: عاشقانه ، طنز، پليسي
قسمتی از رمان بادیگارد :
محسن: از کي تا حالا دختري که توي چشمم نگاه ميکرد و بهم ميگفت عوضي خجالتي شده؟
من: آاه نداشتيما، اگه قرار باشه بگي منم ميگم که بهم ميگفتي هرز… دست روي لبم گذاشت و نذاشت جمله م رو کامل کنم.
محسن: من احمق بودم که اين حرفها رو ميزدم، راستش با اون رفتاري که تو داشتي من فکر ميکردم اين فکرم درسته و تو اونجوري هستي که نشون ميدي. اما بعدها متوجه شدم همش فيلم بوده که لج بابات رو در بياري. آوا تو با اينکه از بچگي آزاد بودي اما هيچوقت کار اشتباهي نکردي. ميدوني وقتي که ميديدم با پسرا حرف نميزني و محلشون نميذاري چه حس خوبي بهم دست ميداد. وقتي کاميار تعريف ميکرد که بستني رو خالي کردي روي سر پسره. وقتي که کتابهاي ديني رو ازم گرفتي، وقتي که نماز خوندي و روزه گرفتي، اينا همش باعث شد که بفهمم من چقدر درمورد تو اشتباه ميکردم. من ظاهربين بودم. الان اينقدر بهت ايمان دارم که حاضرم سرت قسم بخورم. تو پاکي، برعکس ناز….
ايندفعه من بودم که دست گذاشتم روي لبش. به چشمهاش نگاه کردم.
من: ديگه از گذشته حرف نميزنيم، از حال حرف ميزنيم. از کسي حرف نميزنيم، فقط از خودمون. باشه؟
محسن لبخند زد و چشمهاش رو به علامت مثبت بست.
من: آها سوالم يادم اومد. محسن تو چرا هميشه مشکي تنته؟
محسن: نميدونم، بعد از اون موضوع ديگه هميشه مشکي ميپوشيدم.
من: ديگه حق نداري مشکي بپوشي، رنگاي شاد ميپوشي.
محسن: من همه لباسام مشکين، فقط دوتا لباس سورمه اي دارم.
من: اشکال نداره، با هم ميريم خريد و لباسهاي رنگي ميخريم.
محسن: آخه آخر عمري من رنگاي شاد بپوشم؟ مردم بهم ميخندن.
من: کجا پيري تو؟ تازه ?? سالته، يعني اول جوونيته.
محسن: هرچي، به قيافه من ميخوره که لباس رنگي بپوشم؟
دقيق بهش نگاه کردم،واقعا جذاب بود و هيچي کم نداشت. البته اين نظر من بود و بقيه رو نميدونستم.
من: آره، خيلي خوبم ميخوره. مخصوصا طوسي و سفيد. ميدوني چه جيگري ميشي؟
محسن با چشاي گرد شده نگام کرد: چي ميشم؟
من: جيگر ديگه.
محسن: من نميدونم شماها اين اسمها و لقبها رو از کجا مياريد؟
من: خوب ديگه.
باز احساس سرما کردم و رفتم توي بغلش و محسن سفت منو گرفت. همين چند ماه پيش بودا که چه لقبهايي بهش ميدادم. از اين فکر خنديدم
khobe mersi