P30i

دانلود کتاب رمان پانتی بنتی نوشته ژیلا

دانلود کتاب رمان پانتی بنتی نوشته ژیلا

دانلود کتاب رمان پانتی بنتی

Panti Benti By Zhila Download PDF Book

قسمتی از رمان پانتی بنتی :

پانتي حالت نگاه خاص فرام رو ، درک نکرد … تا بحال تو موقعيتي اينچنيني ، قرار نگرفته بود … تا حالا ، با ‏حضور مرد خونه ، موقعيت پذيرايي از شخص بزرگي رو ، از سر نگذرونده بود … ولي خوب بلد بود که ‏اينجور مواقع ، بايد مث يه زن مطيع و خوش اخلاق ، لبخندي به لب بنشونه و با خوش خلقي و امتنان ، ‏چشم به پذيرايي مرد بدوزه … اينو بارها و بارها ، وقت پذيرايي غزاله از مهمونها ، خوب ياد گرفته بود … ‏ آداب و رسوم ميزباني ، يکي از مهمترين آداب و رسومي بود که پانتي بهش عقيده داشت و سعي ميکرد به ‏بهترين حالت ممکن حفظش کنه … فرام با همون فنجون اول ، به فرهاد سراپا ايستاده ، خيره شد و فنجون ‏رو تکوني داد و اين يعني ديگه ميلي به نوشيدن قهوه نداره … ‏فرهاد دله رو به سيني برگردوند و اينبار پانتي ، دو فنجون قهوه ، تو فنجونهاي دسته دار ، براي خودش و فرهاد ‏ريخت و يکي رو روي عسلي ، کنار دست فرهاد گذاشت و ديگري رو روي عسلي مبلي که جايگاه خودش ‏بود … دله و سيني رو به آشپزخونه برگردوند و کافي ميت با قاشق و شکر ريزي براي فرهاد برگردوند … ‏فرام باز هم به پانتي خيره بود … ‏پانتي ، اينبار خوب معني نگاه خيره فرام رو درک کرد … اون براي فرهاد ، بعنوان يه مرد خانواده ، با ‏ظرافت ، احترامي در خور و شايسته قائل نشده بود … ‏پانتي ، باز هم به طرف آشپزخونه حرکت کرد تا باز هم چيزي براي پذيرايي از فرام بياره … فرام اينبار خيلي ‏رسا صداش کرد : « پانتي خانوم … تشريف بيارين ، لطفا »‏ پانتي هول کرد … لحظه حساس زندگيش ، سر رسيده بود … موهايي که از گيره ساده سرش رها شده بودن ‏رو ، با حرکتي به پشت گوش فرستاد … با سري زير افتاده ، قلبي که پر از تلاطم بود و طوفاني ، دستهاي ‏عرق کرده اش رو انداخت و در هم قلاب کرد … آهسته و پر طمئنينه ، به سمت پذيرايي و دقيقا جايگاه فرام ‏حرکت کرد … با صدايي زير و آهسته و لطيف ، بله اي گفت … ‏فرام ، اهمي کرد و ضمن صاف کردن صداش ، از پانتي خواست جلوش بشينه … پانتي جايي دور از ديد ‏فرام ، دمپايي هاي رو فرشيش رو از پا درآورد و کناري ، جفت ، قرار داد … با همون سر افکنده و قيافه اي ‏که يادآور اطاعت و معصوميت سالهاي دورش بود ، پاهاش رو خم کرد و روي پا ، جلوي فرام نشست ، قلاب ‏دستهاش رو از هم باز کرد و اونها رو از کف ، روي هر دو پاش گذاشت … ‏فرام چند ثانيه اي خيره نگاهش کرد … رو به فرهاد کرد : « فرهاد … برو اتاق ميهمان ، تا من صحبتهام با ‏خانومت تموم شه … »‏ فرهاد از روي مبل بلند شد و زير لب چشمي گفت … با قدم هايي آهسته و يکنواخت به سمت اتاق کناري ‏اتاق پانتي راه افتاد … خوب به گوشه کنار خونه پانتي ، آشنا بود … خوب تعجبي هم نداشت ، قبلا شب رو ‏خونه پانتي مونده بود و از حموم خونه هم ، حتي استفاده کرده بود … ‏

برای دانلود کتاب رمان پانتی بنتی نوشته ژیلا با ما همراه باشید.

roman

دیدگاه‌ها (1)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

    zdragon مهمان می 16, 2016 پاسخ

    سلام و خسته نباشید شما میدونید من چه طور میتونم با نویسنده این کتاب ارتباط برقرار کنم ؟؟؟ از وقتی سایت نود و هشتیا بسته شد نتونستم دیگه ازشون خبر بگیرم من میخواستم راجع به رمانهای در حال تایپش خبر بگیرم تو رو خدا ممنون میشم جواب بدید