P30i

دانلود کتاب رمان وسوسه نوشته نیلا

قسمتی از این رمان زیبا:

يه دفعه چشمامو باز كردم- هان؟سرشو اورد جلو ..گونه اش به گونه ام خورد …به نيمرخ

صورتم كه پايين بود نگاه كرددستشو گذاشت زير چونه ام و سرمو به طرف خودش چرخوندم …

بهم خيره شد …احساس سرماكردم …به لرزش دستام نگاه كرد..بهش نگاه كردم دف رو اروم

از دستم گرفت و گذاشت كنار …دستام بي حس شد امد پايين …چشمامو بستم …دستاشو

دورم حلقه كرد و منو بيشتر تو خودش فرو برد و محكم بغلم كرد …..احساس رها شدن داشتم …

چونه اش كه رو شونه ام بود… و گونه اشم به صورتم چسبونده بود …. با دستش منو برگردوند

سمت خودش …اروم چشمامو باز كردم حاتم نشسته بود و نيم تنه بالام به حالت خوابيده تو

بغلش بود …بهم لبخند زد…و تمام اجزاي صورتمو نگاه كرد …خجالت كشيدم و سرمو زود گذاشتم

رو سينه اش …. كه اونطوري نگام نكنه …مي دونستم چي مي خواد…تو اين چند ماه…رو حرفش

مونده بودو بهم نزديك نشده بود ….ولي گاهي مي ديدم وقتي تو خونه است خيلي كلافه ميشه .

و خودشو با چيزي مشغول مي كنه …گاهيم..يهو بدون دليل از خونه مي زد بيرون ….سرم رو

سينه اش بود …منو بيشتر به خودش فشار داد …احساس كردم ته دلم خالي شد ….

همونطور كه سرم تو بغلش بود ..منو از خودش جدا كرد….. ..چشم تو چشم شديم …لباش به

وجدم مي اورد …تو قلاب دستاش اسير بودم ……چون تازه از بيرون رسيده بوديم وقت نكرده

بودم لباسمو عوض كنم …و هنوز رو سري سرم بود .دستشو اروم برد طرف گلوم و گره روسري

رو باز كرد و روسريمو از سرم كشيد موهامو با گيره بسته بودم ..دست كرد و گيره امو باز كرد …

موهاي بلندم رها شدن….. دست كرد توي موهام …و دستشو به حركت در اورد …با اين كارش

غرق لذت شدم و نا خواسته چشمامو بستم…..دست كشيد به روي صورتم و موهامو زد كنار …

رنگم قرمز شده بود .. طاقت نگاشو نداشتم ……چشمامو بستم …كه داغي لباشو روي لبام

احساس كردم ..داغ و پر حرارات ….

roman

دیدگاه‌ها (1)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

    سارينا مهمان می 10, 2014 پاسخ

    دستتون دردنكنه خوب بود