قسمتی از این رمان زیبا:
سونيا حدود 9 صبح رفت خونشون.منم نشستم تا درس بخونم.ساعت 11:30 بود که يه sms جديد برام
اومد . وقتي نگاه کردم ديدم همون ديشبه ست. نوشته بود:” سلام اميد وارم که خوب خوابيده باشيد
واقعاً شرمندم فکر نميکردم خواب بوده باشيد ببخشيد.حالا يه سؤال؟ ميدونيد فرق چغندر با شما چيه؟”
ديگه ريخته بودم بهم.از يه طرف اين حس فضولي لعنتي داشت ديونم ميکرد.از طرف ديگه اين يارو
خودشو معرفي نمي کرد.از اون طرف اين حس که فکر ميکردم که يکي از بچه ها داره سربه سرم ميذاره
داشت کلافم ميکرد.تازه از من سؤالم ميکنه.گفتم نکنه از اين جکاي مسخرست.
_”سلام. نه نميدونم. فکر نميکنيد بهتر باشه اول خودتونو معرفي کنيد؟ اين مؤدبانه تره.”
اون جواب داد:” چغندر رو ميبرن کارخونه ازش قندونبات ميسازن ولي توخودت قندو نباتي شکلاتي
شکلاتي… منم شکرم.بنظر شما مؤدبانه تر از اينم ميشه من هميشه شيرينم.”
ديگه اعصاب برام نمونده بود.مطمئن شده بودم که يکي از بچهها داره اذيتم ميکنه.تلفن دستم گرفتم و
شروع کردم از هرکسي که فکر ميکردم پرسيدم اما هيچ کس اين شماره رو نمي شناخت.منم جوابشو
ندادم.اما اون دوباره sms داد و گفت:”فقط بدون جواب sms مثل سلام واجبه”
منو ميگي همچين به رگ غيرتم برخورد که نگو. تو جوابش فقط يه جمله نوشتم:”دارم از فضولي ميميرم
ميشه خودتو معرفي کني؟plz” اما اون عوض جواب يه sms داد که توش نوشته بود:”چقدر ماهي” و پايين
sms هم کلي عکس ماهي کشيده بود. منم يه متن ادبي براش فرستادم.گفتم حالا که تو مي خواي
بازي کني من پام
دیدگاهها (0)