P30i

دانلود کتاب رمان حقیقت آنسوی عمارت نوشته شاهزاده شب

خلاصه داستان :

شاهزاده ای قراره با پسری ازدواج کنه… شاهزاده تنها دختر پادشاهه و همسرش پادشاه می شه. اما از نظر عده ای اون پسر و خانواده اش نباید به خاندان سلطنتی راه پیدا کنن. چرا؟!!

قسمتی از متن رمان :

مرد جوان خودش رو روی روی صندلی مخصوصش انداخت و پیشونی شو به دست هاش تکیه داد.موهای طلایی مجعدش که حالا دیگه درخشش چندسال قبل رو نداشت و مات و بی حالت شده بود روی دستش ریخت.خیلی جلوی خودشو گرفته بود که توی جمع گریه نکنه.
ولی حالا که تنها شده بود…در اتاق رو قفل کرده بود.نمی خواست حتی الیزابت هم اون رو در این حالت ببینه.در تمام این ده سال پریشون بود.تقریبا روانی شده بود.چشمای آبی درخشان و با اشتیاقش پف کرده و قرمز شده بود.دیگه هیچ اثری از اون ماکسیمیلیان پرشور تو وجودش نمونده بود.شونه های خمیده اش …لرزش دستاش…خیره شدن های ناگهانی..امروز باصدای گوش خراش وزیر…حرفی که اون زد…دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.از جاش پرید.با نفرت به وزیر نگاه کرد.صدای متعجب الیزابت مانع از این شد که محکم بخوابونه زیر گوش وزیر.دوباره لرزش پاهاش شروع شده بود…و دست هاش…احساس کرد همه جا رو تار می بینه.به سرعت از پله ها بالا رفت و خودشو توی اتاق حبس کرد.دیگه کار از تاری چشماش گذشته بود.فقط اشک می ریخت.از روی صندلی به پنجره ی روبه رو خیره شد.عمارت سفید با پرده های توری که در نسیم صبحگاهی تکون می خورد.خونه وزیر.همسر زیباش داشت با پسرش حرف می زد.ناگهان صحنه اون شب جلوی چشمش جون گرفت:
رعد و برق…چشمای اشک آلود آبی…شیشه شکسته…صدای بارون

رمـز فـایل : www.p30i.com

دیدگاه‌ها (0)

*
*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.