«. . . ـ جونم واستون بگه، بابام با ایندفعه، دو شبه که تو زندگیش «صبح پادشاهی» رو میبینه! مقصودم اینه که رسما تو حجله عروسی میره. اما دفعه سومشه که زن میگیره. یعنی معصومه، زن سوم بابامه! خدا سایهاش رو از سر ما کم نکنه، خیال نمیکنم حالا حالاها بابام خودشو از تک و تا بندازه. . .»
دیدگاهها (0)