دانلود کتاب رمان مثلث زندگی من نوشته فاطیما 8
Mosalase Zendegie Man Book Download
قسمتی از این رمان زیبا:
سوار ماشين که شديم شاهرخ اونقدر تند ميرفت که کم مونده بود دلو و رودم بهم بپيچه..
با داد گفتم:
چيکار ميکني چرا مثل ديوونه ها ميروني؟
با عصبانيت گفت:
اشغال عوضي کثافت..هرچي از ذهن کثيفش ميگذره به زبون مياره بزار کارمون انجام بديم ببين من تورو چيکار ميکنم..تقصير تو ديگه…واسه چي با ناز و عشوه باهاش حرف ميزني ها؟
نميتوني مثل ادم حرف بزني؟
حالا منم عصبي شده بودم اين با خودش چه فکري کرده بودتا خواستم حرف بزنم فرياد زد:
فعلا دهنتو ببند همتا..ببند اون دهنتو.
شوکه شدم باورم نميشد شاهرخ باهام اينطوري حرف بزنه …سکوت کردم و داشتم فکر ميکردم اين همونيه که عاشقشم؟تا حالا که خوب بودواسه خاطر حرفاي شهباز اينجوري شد؟اين که ميدونست ما کارمون اينه پس چرا اينجوري ميکنه؟يعني منو دوست داره که روم غيرت داره؟پس بايد خوشحال باشم نبايد همه رفتاراشو به دل بگيرم اون عشق منه اما بايد باهاش حرف نزنم تا بفهمه کارش درست نبوده.تا خونه باهاش حرف نزدم کنار در خونه پارک کرد تا خواستم پياده شم دستمو گرفت و کشيدم تو بغلش:
عروسک من باهام قهره؟
اولين بار بود که بعد عقدمون بغلم ميکرد و اينجوري باهام حرف ميزد داشتم از ذوق ميميردم فريادشو فراموش کردم اما تو ظاهرم نشون ندادم همونطور بيتفاوت. دستاشو دورم حلقه کرد و به خودش فشارم ميداد.سرشو نزديک گوشم برد و زمزمه کرد:
خب عصبي بودم ميدونم دليل خوبي نيس اما وقتي شهباز اونطوري حرف ميزد ميخواستم پا شم تا ميخورد بزنمش.
برای دانلود کتاب رمان مثلث زندگی من با ما همراه باشید
دیدگاهها (0)